بازیگری که با نان عشق روزی 12 ساعت کار می کند! + عکس


چهره سرد و خشنش باعث می شود در بیشتر فیلم ها در نقش های منفی ظاهر شود اما با دقایقی گفت و گو متوجه می شوید که شخصیت اصلی او هم مهربان است و هم ارجمند. بلاخره مجالی دست داد تا با انوشیروان ارجمند که البته همواره چهره خاصی دارد گپ و گفتی داشته باشیم. از او درباره سال های حضورش در مشهد پرسیدیم و البته حرم امام رضا(ع) و حرف هایش درباره این بارگاه هم بخشی از گفت وگوی ما با او بود.او می گوید اگر امروز موفقیتی دارم همه از جود و کرم آقا امام رضا(ع) است. گفت وگوی ما با انوشیروان ارجمنداکنون پیش روی شماست:

اگر موافقید از شروع فعالیت تان گفت و گو را آغاز کنیم؟

من اهل خاش و زاهدان هستم. در سال 53 «علی نصیریان» رئیس اداره تئاتر بود و همان سال، من را برای تشکیل خانه های فرهنگ به مشهد فرستاد و این ماندگاری به دلیل وجود حضرت امام رضا (ع) بود که من را طلبیدند تا سعادت خدمت به مردم مشهد را داشته باشم و این خانه ها را برای تمامی شهرهای استان خراسان دایر کنم، حدود 17-18 سال زمان خود را صرف تشکیل خانه های فرهنگ و گروه های هنری در مشهد کردم و سپس به تهران بازگشتم و به فعالیت هنری ام در زمینه نویسندگی، کارگردانی و بازیگری ادامه دادم.

بیشتر تمایل داشتید در کدام شهر فعالیت هنری داشته باشید؟

بعضی شهرها وضعیت مالی و اقتصادی شان به گونه ای است که می توانند روی کارهای هنری سرمایه گذاری کنند، مشهد با توجه به این که از تمکن مالی خوبی برخوردار است ولی در مقوله هنر هنوز آن گستردگی را ندارد. چنانچه دیده ایم هنرمندان خراسانی بعد از گذراندن دوره ای به دلیل نبود عرصه های متنوع، ناچار می شوند به پایتخت مهاجرت کنند. می دانید که هنرمندان خراسانی اعم از بازیگران و کارگردانان جای بسیار وسیعی را در هنر تئاتر، سینما و نمایش کشور کسب کرده اند.

شرایطی که شما فعالیت هایتان را در آن آغاز کردید با الان چه تفاوتی دارد؟ می خواهم بگویم چه تفاوتی بین این دو دوره وجود دارد برای نمونه فرزندان شما یعنی بهار و برزو که نسل امروز هستند موفق ترند یا نسل شما؟

هنر یک تمایل، خواسته، سلیقه و نیاز است و اگر آن موقع فضای آماده تری برای فعالیت های هنری در مشهد وجود داشت می شد کارهایی را انجام داد. ما آن زمان که کار هنری می کردیم، فعالیتمان متمرکز در مشهد نمی شد ما کارهایمان را در تمام شهرهای استان خراسان و اقصی نقاط شهرهای ایران اجرا می کردیم و در نهایت سر از جشنواره تئاتر شهرستانی که در تهران برگزار می شد، در می آوردیم.

زمانی که من در فردوس بودم نمایشی را کار کردم که در تمام شهرهای ایران اجرا شد. معتقدم هر دوره ای امکانات زمان خود را دارد؛ بنابراین هیچ دوره ای با دوره پیش از خودش قابل قیاس نیست. بچه ها با شرایط موجود بزرگ می شوند و رشد می کنند. فرض کنید در زمان ما اگر می خواستیم یک تئاتر ببینیم باید از مشهد به تهران

می آمدیم و هزینه می کردیم و بچه های امروز از بدو تولد با فناوری آشنا می شوند و طبیعی است دارای بضاعت دید و بینش کافی می شوند ولی هم پای آن باید سطح دانش و کیفیت را بالا ببرند تا بتوانند موفق شوند. به هر حال هر دوره اقتضائات خودش را دارد.

از دور که نگاه می کنی، زندگی بازیگرها خیلی خوب و ایده آل به نظر می رسد، اما تا آن جا که خبر دارم بیشتر بازیگرها وقت خود را برای بازی در پروژه های مختلف صرف می کنند و شاید کمتر به زندگی می پردازند.

این تابلو از دور بسیار زیبا جلوه می کند ولی همین که نزدیکش می شوی، از گریمور گرفته تا فیلمبردار و دستیارش، کارگردان و دستیاران و همه عوامل، آن قدر سختی می کشند تا در یک روز 2 یا 3 دقیقه کار مفید بگیرند و این ۳-۲ دقیقه برای ۱۲-۱۰ ساعت کار بسیار اندک است. گاهی از صبح تا شب تنها 30 ثانیه مفید می توانند بگیرند؛ بنابراین سختی و مشقت حرفه بازیگری بسیار زیاد است آن وقت مردم این گونه قضاوت می کنند. آن ها تنها تصویر را می بینند نه شرایط درونی کار را و تصور می کنند که چه قدر بازیگرها زندگی خوبی دارند.

حدود 4 دهه است به عنوان بازیگر در سینما، تئاتر و تلویزیون فعالیت می کنید خسته نشده اید؟ خیلی چیزها برایتان تکراری نشده است؟


تفاوت ما بازیگران شاید در این باشد که ما نان عشقمان را می خوریم و عشق و علاقه به این حرفه ما را سر پا نگه داشته است.

عنصر مهم در ماندگار شدن یک بازیگر یا ماندگار نشدن او چیست؟

استادی داشتم که همواره به ما می گفت «بودم بودم» مربوط به زمان گذشته است و در تئاتر، سینما و هنر «هستم هستم» معنا دارد؛ بنابراین تا زمانی که هستیم مردم درباره ما قضاوت و داوری می کنند و شما نمی توانید به گذشته ای که داشتید ببالید بلکه حضورتان در مجامع هنری به خصوص در جایگاه بازیگری، به معنای آن است که وجود دارد و مردم می توانند در موردت داوری و قضاوت کنند.

شهرت و محبوبیت بین مردم چه حسی دارد؟


در هر صورت این یک معادله دو طرفه است. اگر شما به عنوان یک هنرمند به مردم علاقه داشته باشید طبیعی است مردم هم به همان اندازه که کار شما را دوست دارند به شما هم علاقه پیدا می کنند ولی هر چه قدر از مردم دور شوید طبیعی است که این فاصله ملال انگیزتر خواهد شد.

انوشیروان ارجمند و حرم مطهر امام رضا(ع)؛ در این باره بگویید.

معتقدان و آن ها که عشق و ایمان و مذهب را تجربه کرده اند، حاجاتی دارند که می توانند از این بارگاه سود ببرند و راز و نیازشان را برآورده کنند. طبیعی است که اگر حاجت شما به اندازه وسعت دید و اعتقادات تان نباشد و کمتر از آن باشد، نمی توانید آن چه را که می خواهید به دست آورید بنابراین به اندازه آن چه در ذهن و قلب هر انسانی می گذرد و به اندازه ای که قلبش می تپد، بازتابش را از ائمه دریافت خواهد کرد.

و آخرین جمله شما در این گفت وگو...

طبیعی است که باید بگویم وقتی کسی نیاز به چنین درگاهی داشته باشد تا حاجت روا شود، چنین دیدگاهی پیدا می کند اگر هر موقعیت و موفقیتی در کارم هست از کرم وجود و سخاوت این امام بزرگوار(ع) است.

تشدید سکته های قلبی با مصرف زیاد نمک

مصرف زیاد نمک با ایجاد زمینه های فشار خون و تورم عروق بروز سکته های قلبی را تا 2 برابر تشدید می کند.
خبرنگاران : متاسفانه فرهنگ غلط استفاده از نمک زیاد زمینه ساز بروز بسیاری از ناراحتی های قلبی، ناراحتی های گوارشی چاقی و فشار خون در کشور شده اما هنوز این مشکل به طور جدی پیگیری نشده است.

وی تصریح کرد: مصرف نمک موجب افزایش سطح سدیم و کلر خون و بروز فشار خون می شود که با وارد آوردن فشار بیش از حد به عروق خون رسان با قلب زمینه بروز سکته های قلبی را تشدید می کند.

وی با بیان اینکه نمک مشکلات گوارشی هم چون ورم روده را نیز ایجاد می کند خاطر نشان کرد: از جمله مشکلات دیگری که نمک برای انسان ایجاد می کند تشدید بروز زمینه ابتلا به ناراحتی های کلیوی است که متاسفانه به علت الگوی غلط مصرف نمک ایجاد شده است.

وی خاطر نشان کرد: با کمی تغییر در الگو و سبک زندگی می توان از بروز بسیاری از مشکلات جسمی و حتی بیماری خاطرناکی هم چون سکته های قلبی جلوگیری کرد.

درباره آبگوشت بیشتر بدانید...

همه دایره‌المعارف‌هایی که درباره ایران تالیف شده‌اند، مدخل «آبگوشت» دارند. شاید باور نکنید اما آبگوشت در کنار همه نام‌ها و نامداران فرهنگ ایرانی، در دایره‌المعارف‌های تخصصی به مدخلی مفصل بدل شده اما در منوی هیچ یک از رستوران‌های تهران آبگوشت نیست!

به گزارش سیمرغ، برای خوردن آبگوشت باید به خانه، چایخانه، قهوه‌خانه یا دیزی‌سرا رفت. آن هم فقط سر ظهر، نه قبل و نه بعد از آن. از قدیم دکان‌هایی هستند که به طور تخصصی هر کدام یک خوراک بیشتر نمی‌پزند؛ هلیمی، کبابی، چلویی، جگرکی، کله‌پزی و بریانی.

اما باز هیچ یک از این خوراک‌های اصیل و محبوب ایرانی، جز چلوکباب‌ها، در منوی رستوران‌های ایران جایی ندارند! و به همین خاطر است که در کتابچه‌های راهنمای ایران‌گردی برای خارجیان هم فقط فرق پلو و چلو و شرح انواع کباب‌ها آمده است. هر جای دیگر جهان که بود، این تنوع خوراکی را جاذبه‌ای سیاحتی می‌کردند و دست‌کم در منوهای وطنی جایی به آن می‌دادند.

آبگوشت به هزار و یک دلیل از خوراک‌های کهن ایرانیان است. یکی از این دلایل، شیوه کوچی و عشایری زندگی نیاکان ایران، برپایه فرهنگ دامپروری است. ایرانیان حتی هنگامی که شهرهای کهنی همچون همدان و شوش و پارسه را ساخته بودند، به معنی واقعی یک‌جا‌نشین نشده بودند و باز شاهان و درباریان، همانند مردمان در راه این شهرها ییلاق و قشلاق می‌کردند. این جا‌به‌جایی فصلی، حتی تا چند دهه پیش، میان قشلاق تهران و ییلاق شمیران هم، برای بعضی خانواده‌های متمول، متداول بود. پس گمان نکنید که زندگی کوچی با پایتخت ۲۰۰ساله اخیر ایران نسبتی ندارد.

آبگوشت، محصول زندگی یکجا‌نشینی است و کباب، خوراک زندگی کوچ‌نشینی و کوچندگان تنها هنگامی که به مقصد نهایی می‌رسیدند، فرصت و شرایط بارگذاشتن آبگوشت را می‌یافتند. اگر به مستندهای این نیم قرن که از زندگی عشایر ایران ساخته شده، نگاهی بیندازید، گله‌های چندهزار سَری را می‌بینید که هر یک از بزها، گوسفندان، گاوان و اسبان برای صاحبانشان مهم و محترم‌اند و جان دامداران به جان دام بسته است و بسیار کم پیش می‌آید که دام را سرببرند و جز از شیر و فرآورده‌های شیری آنها، تغذیه نمی‌کرده‌اند. اما در راه ناهموار و پرخطر کوچ هر روزه چند سَر از این دام‌های سلامت و پروار، ناکار و تلف می‌شده‌اند و عشایر پیش از آن‌ که دام، جان بدهد، آنها را سر می‌بریدند و کباب شام را به راه می‌کردند. کوچ، زمان‌بندی داشت و می‌بایست به موقع به مقصد می‌رسیدند وگرنه هزار و یک ضرر و خطر طبیعی، در راه بود. پس فرصت بارگذاشتن آبگوشت تا رسیدن به مقصد، در سفر دست نمی‌داد. آبگوشت ظهر فردا را، از شب قبل باید بار‌گذاشت و پیشتر مقدمات و مخلفات آن را مهیا‌ کرد که این همه، جز در یک‌جانشینی ممکن نبوده و نیست.

دیگر این که بساط کباب را به سادگی با سیخی چوبی نیز در بیابان می‌توان به راه کرد اما آبگوشت جز در ظرف پخته نمی‌شود. ساکنان فلات ایران هزاران سال پیش، نخستین ابزار و ظرف‌ها را از چوب و سنگ ساختند. اما ظرف چوبی روی آتش کارکردی نداشت و تنها ظرف‌های سنگی به کار می‌آمدند. پس از آن بود که توانایی ساخت سفال حاصل شد و انواع و اقسام ظرف‌ها شکل گرفت. هزاره‌ها ظرف‌های سفالین به کار می‌رفتند، تا انسان ایرانی به راز سنگ‌های معدنی و آب‌کردن و ریخته‌گری فلزات پی برد و از آن ابزار و ظرف ساخت و ظروف فلزی را به میان آورد. جالب است که آبگوشت، هنوز که هنوز است در سه ظرف سنگی، سفالی و فلزی، طبخ و میل می‌شود. انواع دیزی سنگی و سفالی و رویی (رویی به معنای رویین یعنی ساخته شده از فلز روی که به زبان عامیانه به آن روحی هم می‌گویند) هنوز به شیوه هزاره‌های دور، در ایران ساخته و به کاربرده می‌شود و این سه نوع دیزی، یادگاری است از سه عصر سنگ و سفال و فلز در باستان‌شناسی.

در قدیم پلو یا چلو را در مجمعه‌های بزرگی می‌کشیدند، که به آنها «قاپ» یا «قاب» می‌گفتند و چند نفر با دست از یک قاپ مشترک، غذا می‌خوردند. ممکن بود که چند آدم بزرگ و پرخور با پیری یا کودکی نحیف و کم‌غذا در قاپی همسفره و هم‌غذا ‌شوند. این بود که تقسیم غذا عادلانه نبود و یکی به اصطلاح، قاپ دیگری را می‌دزدید و غذای بیشتری می‌خورد. این بود که ایده «قاپ شخصی» به میان آمد که برای هر کس قاپ کوچکی غذا بکشند و آن را در پیش وی بگذارند. این بود که این «پیش‌قاپ» را «بُشقاب» نامیدند. یک قاپ بزرگ پر از غذا سر سفره می‌آمد و چند قاپ کوچک خالی (بُش به ترکی: خالی) گِرد آن می‌چیدند و برای هر بشقاب، جدا غذا می‌کشیدند. اما آبگوشت چه برای یک تن پخته شود، چه هزار تن، محتوای هر دیزی جدا، درون خود آن می‌پزد و گوشت و نخود و آب، برای هر دیزی به پیمانه برابر ریخته می‌شود و تبعیضی در میان نیست. مانند پلو همه را در یک دیگ نمی‌پزند و پس از پخت، غذا را نمی‌کشند، بلکه اول سهم خام هر دیزی کشیده می‌شود و پس از تقسیم، پخت آغاز می‌گردد.

اما پختن و خوردن آبگوشت کار ساده‌ای نیست. شاید همگان به پختن آن کاری نداشته باشند اما همه از خوردن آن لذت می‌برند. اما اگر یک خارجی از راه برسد و یک دیزی سنگی داغ با سنگک و ریحان جلویش بگذارید، شاید لذتی از لذیذی آن نبرد؛ چرا که خوردن آبگوشت آموزش می‌خواهد. با قاشق از دهانه تنگ دیزی چیز زیادی بیرون نمی‌آید، مگر اینکه دیزی را کج کنید و برای کج کردن هم، دست خواهد‌سوخت، مگر آنکه با تکه نانی گوشه ظرف را بگیرید و در این کار حتی دستمال کاغذی هم، کمک تکه نان را نخواهد کرد. البته بعضی از دیزی‌های سفالی دو دسته کوچک در دو طرف دارند که در این موقع به دستگیری خورنده می‌‌آیند.

آبگوشت دو بخش دارد، بخش «تَر» که به آن «ترید» می‌گوییم و بخش «خشک» که «کوبیده» می‌خوانیم. همان آب و گوشت که روی هم آبگوشت را پدید آورده‌اند. تقریبا با هم پخته می‌شوند اما جدا خورده می‌شوند. اما عمل‌آوردن این دو بخش به عهده آشپز نیست و شاید تنها خوراکی باشد که خورنده نیز در کار طبخ شریک است. اگر این دو بخش را جدا نکنید، تبدیل به سوپی نه چندان دلچسب خواهد شد و اگر هر یک از این دو بخش را خوب به عمل نیاورید، یعنی مثلا کوبیده را آب‌دار بردارید، لطفی نخواهد داشت. خلاصه آنکه آبگوشت‌خوردن کار هر کسی نیست و اگر برای نخستین بار کسی سر سفره آبگوشت بنشیند، بی‌راهنما به راحتی از ماجرا سر در نخواهد آورد.

گوجه‌فرنگی و سیب‌زمینی دو جزء لاینفک آبگوشت‌های امروزی‌اند و برای ایرانیان شاید تصور آبگوشت‌ بی‌سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی ممکن نباشد. اما شاید ندانید که این دو محصول فرنگی تا صد سال پیش از این، در ایران ناشناخته بوده‌اند. اما آبگوشت پیش از واردات این دو نیز، با گوشت و آب و نخود، آبگوشت بوده. ایرانی همان‌طوری این دو محصول فرنگی را در دیزی کرد و به آن دو رنگ ایرانی بخشید که جانشینان یونانی اسکندر و مغولان وارث چنگیز را به ایرانیانی اصیل و ایراندوست تبدیل کرد.

با وجود این همه کتاب آشپزی و مردم‌شناسی تا به امروز به آبگوشت این‌گونه نگاه نکرده بودیم. چراکه ما گاهی از کنار میراثمان سهل‌انگارانه به سادگی ‌گذشته‌ایم و ظرائف و لطایف فرهنگی نهفته در آنها را ندیده‌ایم. آبگوشت، عصاره فرهنگ ایرانی است و هزاره‌ها تاریخ و نکته در آن خفته است و همه قوت آن به ارزش غذایی‌اش نیست و اگر دقیق به آن بنگریم جان فرهنگ نیاکانمان را در پیاله‌ای از آن خواهیم دید. پس لقمه‌ای از آن را هم نباید هدر داد.

اس ام اس عاشقانه سری 2

محاسبه عاشقانه :

۱ + ۱ = همه چیز

و

۲ – ۱ = هیچ چیز

.

.

.

من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم / نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی

چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی / نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی . . .

.

.

.

اسپند دود می کنم ، برای عشقمان

هر شب

میان راز و نیاز های شبانه

نکند جادوگر زشت بی تفاوتی ، چشممان بزند . . .

.

.

.

هر کسی می تواند با شما لبخند بزند

هر کسی می تواند با تو گریه کند

اما کسی که تو را دوست دارد

وقتی اشک در چشمان شماست ، میتواند آنرا تبدیل به لبخند کند . . .

.

.

.

گفتی : نفرین میکنی ؟

گفتم : نه ، اما از خدا میخوام

هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . .

.

.

.

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

.

.

.

دلم یک جای دنج میخواهد

آرام و بی تَنِش

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی!

تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد

مثلا آغوش تو !

.

.

.

از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد / گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد

صید دل ما لایق تیر تو اگر نیست / از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد

مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم / صد میکده از خاکـ من آباد توان کرد . . .

.

.

.

لبخند ، شروع عشق است

محبت ، باغ عشق است

ناکامی ، داغ عشق

چشم ، راز عشق

وعده ، امتحان عشق

خاموشی ، درد عشق و رسوایی ، شرمندگی عشق . . .

.

.

.

دل من یه روز به دریا زد و رفت / پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن / خودشو تو مرده ها جا زد و رفت . . .

.

.

.

نفست باران است

دل من تشنه ی باریدن ابر

دل بی چتر مرا مهمان کن . . .

.

.

.

سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است

گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی

و گاهی

آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .

.

.

.

از تمام دنیا

یک صبح سرد

یک چای داغ

و یک صبح بخیر تو

برایم کافی ست . . .

.

.

.

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد

گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود

گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند

مراقب بعضی یک ها باشیم

در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . .

.

.

.

سوت‌ می‌کشد در هوا ، کابل‌ تلفنی‌ که‌ می‌توانست‌

زیباترین‌ عبارات‌ جهان‌ را

از عاشقی‌ به‌ عاشقی‌ برساند . . . !

.

.

.

سنگ هایـی کـــه من از یادِ تو بر دل میــــزدم

خانه ای میشد

اگر خانه بنا میکردم . . .

.

.

.

از وقتی که تــو رفتی ، آینده هیچ وقت نیامد که هیچ

گذشته هم هیچ وقت نگذشت . . .

.

.

.

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کَسان دگری . . .

.

.

.

آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است

یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است

سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش

خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است . . .

.

.

.

وقتی پایت خواب می رود

نمی توانی درست راه بروی

لنگ می زنی!

وقتی قلبت خواب می رود

نمی توانی درست فکر کنی.

عاشق می شوی !

.

.

.

فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ،

قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم . . . !

.

.

.

تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم . . .

.

.

.

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
 

خطای دید فوق العاده جالب! (عکس)

۱- در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید - صورتی!

۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد….